خرید کتاب هنر سیر و سفر آلن دوباتن نشر نیلوفر
خرید کتاب هنر سیر و سفر آلن دوباتن نشر نیلوفر
ترجمه:گلی امامی
سالانه میلیونها نفر به سفرهای دور و نزدیک میروند، از مناظر طبیعی، اماکن تاریخی، موزهها، پاساژها و… لذت میبرند، ولی پاسخی برای این سؤالات پیدا نمیکنند: چرا در سفر از بعضی چیزها لذت میبریم؟ چرا پیش از سفر سرشار از حس خوب هستیم، اما وقتی سفرمان آغاز میشود، ناامید میشویم؟ چرا حتی پدیدههای بهظاهر پیشپاافتاده در سفر جذاب میشوند؟ هنر در این میان چه نقشی دارد و چگونه میتواند سفر را غنیتر کند؟
خرید کتاب یک جور اشتباه اثر یوسف ادریس
خرید کتاب یک جور اشتباه اثر یوسف ادریس
انتشارات:نی
ترجمهٔ سیدمحمدحسین میرفخرائی
حرفم عجیب است؟ همهٔ خارجیها میآیند که این چیزهای قدیمی را ببینند؟ خیال میکنی مصر باستان ترغیبم کرده بیایم مصر؟ نخیر. میدانی چیست؟ من آمدهام مصر امروزی را ببینم، مصری که در خیابان است، نه آن که پشت ویترین گذاشتهاند. (از صفحهٔ ۵۳ کتاب)
خرید کتاب پیانیست پیکادلی نشر مروارید
خرید کتاب میثاق با هنرمند درون اثر دن میگل روییز
خرید کتاب میثاق با هنرمند درون اثر دن میگل روییز
ترجمه:سپیده عندلیب
نشر پنجره
دون میگوئل آنخل روئیز، زاده ی 27 آگوست 1952، نویسنده ی متون معنوی تولتک و نئوشمنیستی است.روئیز در مناطق روستایی مکزیک به دنیا آمد و کوچکترین در میان 13 فرزند خانواده بود. او به دانشکده ی پزشکی رفت و جراح شد. روئیز سال ها به همراه برادرانش به انجام امور پزشکی مشغول بود.
خرید کتاب فرنگیس مرده است نشر برج
خرید کتاب فرنگیس مرده است نشر برج
نویسنده:مسعود کریم خانی
چگونه میتوان هستی را در کنار نیستی معنا کرد؟
باستانشناس ایرانی ساکن آلمان خاطرات گذشتهاش را مرور می کند، خاطراتی که همراه است با درد فقدان، مهاجرت، جای خالی آدمها و بیش از همه اندوه مرگ فرنگیس.
خاطرهی کافهها، گالریها، کلاسهای درس دانشگاه و آنچه در زمان حال و حتی در همسایگی او میگذرد، او را به جستوجوی معنایی دیگر برای زندگی وامیدارد، جستوجویی در خود و یا حتی در آیینهای کهن آفریقا...
خرید کتاب جا ماندگان اثر تام پروتا از نشر میلکان
خرید کتاب خنده های خطرناک ترجمه مهنام نجفی نشر نی
خرید کتاب خنده های خطرناک ترجمه مهنام نجفی نشر نی
خرید کتاب خنده های خطرناک ترجمه مهنام
نشر نی
ولی در تاریکی فقط ایزابل بود. مرا لمس میکرد و ناپدید میشد ــ روح خندان. مثلاً گاهی دستم به او میخورد. میگذاشت کنارش روی تخت دراز بکشم ولی اجازه نداشتم لمسش کنم. میتوانستم در کنارم صدای نفسهایش را بشنوم، حتی بازدمش را خفیف حس کنم، آنقدر نزدیک که مو بر تنم راست میشد. اینها قوانین بازی بود، اگر این بازی بود ــ اهمیتی نمیدادم، آرامش تبآلودی داشتم. به آنجا نیاز داشتم، به تاریکی، به بازیها، به ماجراجویی، به قلمرو پادشاهی اتاق او. نیاز داشتم، نمیدانم به چه. انگار در آن اتاق، بیش از هر جایی، خودم میشدم. آن بیرون، در روشنایی، آنجا که همهچیز عیان بود، من جوری مخفی میشدم. در قلمرو تاریک ایزابل، درونم مجال بروز مییافت.